تبليغاتX
بدون شرح
عمومی
 

باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب


آرام جان خسته، ره می سپارد امشب


در نگاهت مانده چشمم


شاید از فکر سفر بر گردی امشب


از تو دارم یادگاری


سردی این بوسه را پیوسته بر لب


قطره قطره اشک چشمم


می چکد با نم نم باران به دامن


بسته ای بار سفر را


 با توای عاشق ترین بد کرده ام من


رنگ چشمت رنگ دریاست


سینهء من دشت غمهاست


یادم آید زیر باران، با تو بودم، با تو تنها


زیر باران با تو بودم، زیر باران با تو تنها


باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب


آرام جان خسته، ره می سپارد امشب


این کلام آخرینت


برده میل زندگی را از سر من


گفته ای شاید بیایی


از سفر اما نمی شه باور من


رفتنت را کرده باور


التماسم را ببین در این نگاهم


زیر باران گریه کردم


بلکه باران بشوید از جانم گناهم


کی رود از خاطر من


آخرین بوسه شبی در زیر باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 8:11 PM  توسط سارا | 

وقتی بهش نگاه کردم، سرش رو پایین انداخت،


وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،


وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،


وقتی بهش گفتم می خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،


وقتی که بی دلیل  گذاشت و رفت هیچی نگفتم...


بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار

 کرد،


با التماس گفتم می خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی

 باهات ندارم،


وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،


حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می خواد با من حرف

 بزنه،


مثل یک غریبه،


اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،


چون دیگه حرفی باهاش نداشتم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 7:8 PM  توسط سارا | 
 تنهائي

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

 

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 11:14 PM  توسط سارا | 
اگه چشمات پرسيدندبگونديديش


اگه گوشات پرسيدندبگونشنيديش


اگه دستت لرزيدبگوازسرماست


گه پاهات لرزيدندبگواز خستگيست


ولي اگه قلبت لرزيدبه خودت دروغ نگو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:1 AM  توسط سارا | 
عکس خوانندگان ایرانی1

عکس از فوتبالیستها

عکس از خوانندگان ترک

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 7:28 PM  توسط سارا | 

 

عشق تنها مرضی است که بيمار از آن لذّت می برد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 4:44 AM  توسط سارا | 

دلی بستم به آن عهدی که بستی


تو آخر هر دو را با هم شکستی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 4:38 AM  توسط سارا | 
سلام دلم خيلي گرفته.....نميدونم چي بگم فقط ميخوام يكي باشه

 كه حرفامو گوش كنه....نميدونم تا حالا عاشق شدي يا

نه؟؟ اگه شده باشي ميفهمي من چي ميگم...اگر هم نشدي

 دير نميشه بالاخره يك روز عاشق ميشي... اون وقت

 ميفهمي اضطراب يعني چي....ميفهمي دل چيه.... به خدا

 خيلي حرف دارم بزنم اما با كي؟؟؟دلم داره ميتركه...دارم دق

ميكنم....اما واسه هيشكي مهم نيست ميدونم از دست حرفام

 حوصلتون سر ميره ولي ببخشين...من ديوونم... هيچي

واسه گفتن ندارم فقط اينو بگم همه از من گريزانند. تو هم همينطور!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 4:34 AM  توسط سارا | 

سلامي به عشق شكست خورده ام


اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم


و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته


همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند


من ايستاده ام بدون پناه و ياور


تنهایي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم


آرام باش تا دلم آرام گيرد خدايا بشنو پيام عشق مرا

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 4:11 AM  توسط سارا | 

 

سلام٬

آمدی چه زيبا

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه

پذيرفتی چه فريبانه

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه

همه چيزم شدی چه زود

به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه

نيازمندت شدم چه حقيرانه

واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

ولی هنوز دوستت دارم ای غريبه!

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 4:4 AM  توسط سارا | 
 

گفتم: تو شيرين منی...

گفتا: تو فرهادی مگر؟...

گفتم: خرابت می شوم...

گفتا: تو آبادی مگر؟...

گفتم: ندادی دل به من...

گفتا:تو جان دادی مگر؟...

گفتم: ز کويت می روم...

گفتا: تو آزادی مگر؟...

گفتم: فراموشم نکن...

گفتا: تو در يادی مگر؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:53 AM  توسط سارا | 
 

دور

دور تر

دور تر

دور تر

دور تر

دور تر

دور تر

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:42 AM  توسط سارا | 
 

فاصله را تو يادم دادي


وقتي با لبخند


دور شدي از من

عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد


تو در عکس نيستي


فاصله يعني تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:36 AM  توسط سارا | 

 

ديروز يکی از من پرسيد: "برزگترين گناهت چی بوده؟

"

اون موقع اصلا حضور ذهن نداشتم. اين سوال هم خيلی تکينيکی بود!


 بهش گفتم: "هيچی! کار٬ خونه٬ کامپيوتر٬ خواب٬ ..."

بعد از اينکه رفت همين جور داشتم به سوالش فکر می کردم
.

خيلی سوال جالبی بود. اصلا تاحالا فکرشم نکرده بودم! ولی الان می دونم!

بزرگترين گناه من٬

اين بود که عاشق شدم! يا نه. عاشق شدن که گناه نيست! بذار درستش کنم.

بزرگترين گناه من٬

اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی!

فقط به خاطر يک جمله. جمله ای که ديگه به هيچ کسی نخواهم گفت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:32 AM  توسط سارا | 
 

در کنج دلم٬ عشق کسی خانه ندارد

کس٬ جای در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پی آرد

در بزم جهان چون دل حسرت کش ما نيست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:22 AM  توسط سارا | 
 

اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتي٬

هر پنجشنبه به مزارم بيا;

گل سرخی بر روی قبرم بگذار;

تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم...

ولی

اگر تو مردی من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را٬

که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم;

و عاشقانه در کنارت جان می سپارم;

تا بدانی هيچ وقت تنها نيستي...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:19 AM  توسط سارا | 

 

تنها می دانم که بايد نوشت

که نوشتن مرا آرام کند.

خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!

نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!

خدايا!! خدايا!!

نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...

می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم

خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات

اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟

خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند

ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...

محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...

ای کاش

در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند

به دنيا آمده بودم!

خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی

و تنها دل به همين خوش کرده ام

نا اميدم مکن٬‌ رهايم نکن٬‌ که تنها اميدم تو هستی...

دستم گير و ياريم کن

گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬

هيچ درک نکنم٬ نفهمم...

در دنيای خويش٬ آزادانه...

وای خدايا٬ چه لذتی...

در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...

نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...

بايد پنهان کرد عشق را...

دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد

مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد

و دوباره عاشق شود...

آسمان آبی٬

نسيم بهاری٬

آما دل من غمگين است٬

بهار آمد...

دل من زمستان است٬

تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!

بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:12 AM  توسط سارا | 
 

وقتي بهت فکر مي کنم،

 تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني

 يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...

دلم مي خواست عاشقت باشم...

دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...

يه عشق جدايي ناپذير...

دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...

اما نذاشتي بهت برسم...

ميگي نگو عاشقم...

ميگي نگو...

ميگم باشه نميگم...

ولی من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 3:4 AM  توسط سارا | 
  

نام عشق را که مي بري آفتاب احترام مي کند

نبض آب تند مي زند

موج ها قيام مي کنند

نام عشق را که مي بري سنگ هم بي قرار مي شود

کوه سر به خاک مي نهد

آسمان سجود مي کند

شب سپيد مي شود

سرو خود پرست سر به زير مي شود

نام عشق را که مي بري

گريه ناگزير مي شود

عاقبت دل به عاشقي صادقانه اعتراف مي کند...


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:57 AM  توسط سارا | 

 

به چشمانت بیاموز ...

 

که هر کس ارزش دیدن ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:49 AM  توسط سارا | 

 

دلم برات تنگ شده جونم


میخوام ببینمت نمیتونم


بین ما دیوارهای سنگی


فاصله یک عمر میدونم


بغض ترانمو شکستم


میخوام بگم عاشقت هستم


توعین ناباوری یک شب


خالی گذاشتی هردودستم


توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من


توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من


نیمه شب از خوابم پامیشم


نیستی پیشم نیستی پیشم


بازدیوونه میشم دوریه تو


تیشه زد به ریشم نیستی پیشم


بی صدااز من خالی میشم


همصدابابی بالی میشم


گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم


توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من


توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:46 AM  توسط سارا | 
 

عشق يعني تا ابد آبي شدن

عشق يعني لحظه اي باراني و

لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشق يعني لذت يك آرزو

عشق يعني يك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان

عشق يعني يك صفاي سازگار

عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن

عشق يعني لحظه اي خنديدن و

سال ها اشك ندامت ريختن

عشق يعني زنگ تكرار نگاه

عشق يعني لحظه اي زيبا شدن

عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني راهي دريا شدن

هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبي و بي كينه است

عشق يعني سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره آينه است

تو گل گلدان قلب من شدي

عشق شد يك برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها مي دهد

ميوه هاي عاطفه چشمان تو

چشمهايم باز باراني شدند

قلبم اما گشت درياي ز عشق

دل گذشت از كوچه هاي خاطره

روح شد مضمون و معنايي ز عشق

بايد از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه ديدار شد

بهترين تسكين دل اين جمله است

بايد از پيوند تو سرشار شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:34 AM  توسط سارا | 
 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم اين کار را نکن!

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم!

حالا او رفته، و من:

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

نگفتم: عزيزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم...

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه ما ميخواهيم

عشق و وفا داری و مهلت است...

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!

حالا او رفته، و من:

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.

نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود...

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...

اما حالا تنها کاری که میکنم:

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم!

نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...

نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست...

گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت...

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...

 

 

 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 2:15 AM  توسط سارا |